روزای خیلی طلایی…

12 08 2010

یه روزی واسه یه کاری آمدم که دیگه نه اون روز و نه اون کار موضوعیت نداره!

آمده بودم از عشق بگم و صداقت و وصال! و آنچه دیدم خیانت بود و جدایی!

اینجا و برای همون کسی که ساختم میذارم و میرم! اما از خدا نمیخوام کاری که با من کرد کسی دیگه با خودش بکنه!

هر جا هستی و با هر که هستی خوش باش…

تمام…

روزای خیلی طلایی یادته

روز ترس از جدایی یادته

روز تمرین اشاره یادته

شب چیدن ستاره یادته

شعرای کتاب درسی یادته

یادته گفتی می ترسی یادته

عکسمون تو قاب عکسو یادت

بله بدون مکثو یادته

دستمون تو دست هم بود یادته

غصه هامون کم کم بود یادته

چشم نازت مال من بود یادته

دیدن من قدغن بود یادته

روزگار قهر و آشتی یادته

هیچ کس و جز من نداشتی یادته

رویاهای آسمونی یادته

قول دادی پیشم بمونی یادته

روزای بی غم و غصه یادته

ببینم اول قصه یادته

عصر ابراز علاقه یادته

خبر خوش کلاغه یادته

دست گرمت تو زمستون یادته

شونه ی من زیر بارون یادته

واسه خنده اجازه یادته

اونا که می گفتی رازه یادته

یادته فالای حافظ تو حیاط و

یادته قسم جون شاخه نبات

گل سرخا رو نچیدیم یادته

یه روزی همو ندیدیم یادته

شرطامون سر صداقت یادته

تو، مجازات خیانت یادته

پنهونی سر قرارا یادته

تاخیرات توی بهارا یادته

گوش ندادیم به نصحیت یادته

گشتنت دنبال فرصت یادته

دستاتو می خوام بگیرم یادته

راستی تو بی تو میمیرم یادته

دونه دادن به کبوتر یادته

خاطرات توی دفتر یادته

فال به نیت رسیدن یادته

طعم قهوه رو چشیدن یادته

واسه فال قهوه رو خودن یادته

روزی صد با بی تو مردن یادته

یادته دعای زیر طاقی ها یادته

کنار بوته های اقاقی ها

زیر اون درخت گیلاس یادته

با دو تا شاخه گل یاس یادته

یادت گفتن راز به قاصدک

یادته چقدر بهم گفتیم کمک

فکر بودن توی قایق یادته

تو به من گفتی شقایق یادته

پیش هم بودیم نذاشتن یادته

اونا ما رو دوست نداشتن یادته

نامه بدون امضا یادته

اسم مستعار رویا یادته

طرح اون انگشتر من یادته

پاسخ مختصر من یادته

فال حافظ شب یلدا یادته

اسمم و گذاشتی شیدا یادته

چیزی خواستیم از خدامون یادته

مستجاب نشد دعامون یادته

چشممون و زدن حسودا یادته

چشامون شد مثل رودا یادته

گفتی ما باید جداشیم یادته

گفتی باید بی وفا شیم یادته

یه دفعه ازم بریدی یادته

خط رو اسم من کشیدی یادته

گفتی عشق تو هوس یادته

گفتی خوب بود ولی بس یادته

حلقه من دست تو دیدم یادته

کلی سرزنش شنیدم یادته

چشم من به چشمت افتاد یادته

کاری که دست دلم داد یادته

حالا اومدم همونجا وایستادم که تقاظای تو رو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشتر و

جا گذاشتمش همونجا دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا

دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بده ولی زیادته





صدا کن مرا…

8 08 2010

تو این چند روز خیلی فکر کردم، به اینکه چه اشتباهی کردم؟ چه خطایی ازم سر زده؟

اما هر چه بیشتر جستم کمتر یافتم!

به آنچه رسیدم همین بود: محبت من مرضی حاصل کرد که دوایش در هیچ عطاری یافت می نشود!؟

….

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حوض می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاتر

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرد کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت

و سردم شد ان وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جراثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی قنوت گلابی در این عصر معراج فولاد

مرا خاک کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن سرب  امد صدا کن مرا

من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد

و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیرو داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استواگرد

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشاند





6 08 2010

دیگه قهرم با چشات

دیگه آشتی نمیشم

دوباره مثل قدیم

اون که داشتی نمیشم

بذار حرفی نزنم

آخه بغضم میگیره

تا میام ازتو  بگم دلم بازم میگیره

نمیدونی دلم چقدره اسیرت شده

جوون بوده از غصه پیرت شده

نمیدونی دلم چقدر میخواد بمونی

نگو که باید بری و دیرت شده

خواستی که عاشقت بشم

من شدم

گل شقایقت بشم

من شدم

گفتی آخه ارزشش و نداره

عاشق صادقت بشم

من شدم





6 08 2010

یاد چشمات داره آتیش میزنه قلب منو

حتی عکسای تو هم مرحم دردم نمیشه

من دارم کم میارم دلم دیونه توه

رد پای گریه هام هنوز رو شونه توه

نمیتونم ببینم یکی دیگه عاشقته

نمیتونم ببینم اسم من از یادت میره





هیچ انسانی لایق عشق ورزیدن نیست!

6 08 2010

بی شک نوشتن این مطلب برایم ساده نیست، اما چون خود را همیشه متعهد به اخلاق و وجدان می بینم پس باید بنویسم که ننوشتن ابتدا به ساکن خیانت است به خویشتنم که هرگز برایم پسندیده نیست.

چندی پیش مطلبی نوشتم برای مانی آذری و شکوه کردم از رفتارش آنچه نوشتم قضاوتم بود در همان روزها، برای آن نوشته نظری از طرف دوستی ارسال شد با این مضمون که «هرگز قضاوت نکن حتی در مورد خودت» این سخن سخت مرا به اندیشه واداشت! مدتی بود می خواستم در همین مورد مطلبی قلمی کنم. اما یا فرصتش فراهم نمی گردید یا اینکه روزگار بر وفق مراد بود…

این روزهای مطلبی تازه آموخته ام: اینکه عاشق باشم عاشق همه! و عاشق نباشم عاشق هیچ کس!

آنچه سخن از آن رفت محیرالعقول است! اما این مطلبی است که بدان رسیده ام در این روزهایی که عمری از من گذشته است. و البته افسوس از این بابت به سراغم آمده است که چرا اینچنین دیر…!

آموخته ام عاشق باشم،عاشق همه! چرا که همه در آنچه به کالبدمان دمیده شده است یکسانیم! پس همه از یک نقطه آغاز گشته ایم.همه از خدایم و روح خالق شایسته ستایش است و عشق ورزیدن…

و البته آموخته ام عاشق نباشم، عاشق هیچ کس! چرا که زندگی بر روی زمین روح پاکمان را آنچنان آلوده خود می سازد که در برخی مواقع هیچ نشانی از قدسی بودنش آشکار نمی گردد…

عاشقم عاشق آنچه درکالبد هر انسانی دمیده شده است…پس باید مهربان باشم با همه… محبت بورزم… دوستی کنم… حتی با آنانکه لایقش نیستند و این عشق را ازصورت زمینی اش دریغ کنم که هیچ آلایش زمینی را نمی توان شناخت…

از امروز عاشقم! عاشق هر آنچه آفریده خداست…

و این سخن را آویزه گوشم خواهم ساخت: که هیچ انسانی لایق عشق ورزیدن نیست…

و اینک چرااین مطلب را خطاب به مانی آذری قلمی کردم؟

در مطلبی که ابتدا سخن از آن رفت گلایه ها شکوه ها و البته ناخواسته توهین ها رفته بود به مانی آذری چون آن مطلب را برایش نوشتم و در این صفحه نیز منتشر ساختم پس باید یافته جدیدم را نیز منتشر و برایش ارسال می داشتم.

نمی خواهم هیچ کس را آزرده و رنجور از رفتارم ببینم.امیدم آن است چنان روزها را سپری کنم که بعد از مرگم نامی نیک به یادگار ماند. بی شک بسیار روزها بسیار راهها به کژی رفته ام، اما اینک قصدم مسیری نوین است تا روح پاک انسانها را آزرده خاطر نسازم.

تصمیم بر این است که قضاوت نکنم ، حتی در مورد خودم. آنچه آن روزنوشتم بی شک یکی از بزرگترین اشتباهاتم بود و اینک این مطلب را قلمی ساختم تا بگویم هرگز آن اشتباه تکرار نخواهد شد.

از مانی آذری می خواهم مرا ببخشد و بر این کار نا امید نیستم چون آنچه از او شناختم مرا به این امر امیدوار می سازد می خواهم مرا ببخشد و انچه بین ما گذشته است را فراموش کند  تا باز بتوانم ادامه حیات دهم بی عذاب وجدان!

و البته برای خودم: زین پس عاشق هیچ موجود زمینی نخواهم شد! چرا که هیچ انسانی لایق عشق ورزیدن نیست!

و البته از امروز عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست…





دلم…

5 08 2010

دلم گرفته

بد جور هم گرفته

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

زمن هر آنکه او گل چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل بسویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نفهتم

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من





با هر که هستی خوش باش…

3 08 2010

از دیروز همینطور اشک تو چشام حلقه زده
نمیدونم چرا دوست ندارم بیاد پایین!
از دیروز خیلی سعی کردم که نگهش دارم تو چشام که نیاد پایین!
اما نمیدونم چرا اصرار داره که بیاد پایین؟
یاد یه جمله ای افتادم که چند وقت پیش با یکی از دوستام که صحبت می کردم بهم یادآوری کرد: گفت: اولین بار که عاشق شدی بودی وقتی من بهت گفتم که تو عاشق نیستی! تو بیشتر از یک کیلومتر راه رو در حالیکه گریه می کردی پیاده همراهیم کردی!
و من تازه یادم افتاد که آره …
فرداش رفت و یه کارت پستال برام آورد که این جمله شریعتی روش نوشته شده بود:
عشق با اشک سخن می گویید!
حالا دوباره همون حس رو دارم
حالا دوباره وایستادم تو همون نقطه
همون جاییکه15 سال پیش وایستاده بودم.
من عاشقت شدم….
یادم میاد یه بار گفتی اولین بار که کنار دریاچه منو دیدی عاشقم شدی… اما من، طول کشید تا عاشقت بشم….
انگار راست گفتن عشقی که با یه نگاه شروع بشه هوسه…
هوس هم که زود گذره…
بهت حق میدم دلت رو بزنم…نه بر و روی درست حسابی دارم… نه میتونم مثل بعضی ها چاپلوسی بکنم… نه …. هیچ چی اصلا ولش کن…
اصلا باورم نمیشد بتونی اون همه کینه رو تو یه اس ام اس جا بدی…
حق داری دوسم نداشته باشی… اما حق نداری بهم کینه داشته باشی که هرچه بین ما بود همه از مهر بود و عشق و …
نفهمیدم چرا فکر می کنی هرکاری بکنم از لج تو هست…!؟
نوشتی که دیگه نمیخوای شماره منو رو موبایلت ببینی…!؟
در پاسخت نوشتم:
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم…

دیشب خیلی منتظر شدم که جواب اس ام اس منو بدی اما امیدم را نا امید کردی!؟
حالا، میگم:
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا دل دیوانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو مار را بس است…





چقدر خسته ام…

5 07 2010

باقر عزیز

همیشه در تمام روزهای این یکسال تو را چونان گوهری برای خود در نهانخانه ام پنهان کرده ام، اگر به کسی دروغ گفته باشم بی شک کمترینش به تو بوده است.انسانم و ناگزیر از خطا!

من در ارتباط با تو بسیار اشتباه کرده ام گوهری بس گران قیمت بودی در دستان ناتوان من… مرا دوست داشتی و من در پی شهوترانی…!؟

اما در یک چیز هرگز تردید ندارم و ان عشق خالصم نسبت به تو…

تمام احساسم را به پایت ارزانی داشتم و هرگز از این بابت پشیمان نیستم.

بارها نازنینش خواندی و احساست انچنان بود که توانستی برای اولین بار ارضایش کنی آنچنان که خود معترف است!؟ قصه تمام این یکسال را در اولین شب آشنایی در گوشش زمزمه کردی!؟ تشت رسوایم را  نزد رقیب از بام انداختی…!؟

باقر کاش نامهربانی هایم را در گوشی راز دار تر نجوا می کردی…!؟

باقر چند ماه پیش که قسم وفاداری خوردیم هیچ کس را عزیزم صدا نکردم جز تو! حتی مانی را در اس ام اس هایم عزیز خواندمش نه عزیزم!

اما در آن نصف روز چندیدن بار عزیزم خطابش کردی!؟ چندیدن بار(  تنها در آن نصف روز) دلت برایش تنگ شد…!؟؟!؟!

بی شک در این قضیه هیچ کس به اندازه من مقصر نیست! پس تقصیر به گردن می پذیرم و از این جمع سه نفره کناره می گیرم تا عزیزان بهم برسند.

بی شک تو از آن من خواهی بود… اما اجازه بده این حس در ذهن و قلبم ریشه دواند!؟ من لایق تو نیستم!؟… امیدم آن است همان را یابی که لایق عشق پاک و معصومانه ات باشد… اما بگذار دوستت داشته باشم اما برای خودم در قلب خودم…

و تو آزاد باش آنچنان که باید…

احساس می کنم خسته تر  و رنجور و فتاده پا تر از همیشه هستم…

باید مدتی بیارامم…

دوستی گفت این موضوع تنها یک قربانی خواهد داشت و آن هم خودت ! باورش نکردم!؟ اما انگار حق با او بود…

از همجسنگرا بودن از بودنم از همه خسته شدم…





خاطره یک فاحشه…!?(برای مانی آذری)

4 07 2010

تو را کی و چگونه باید شناخت؟

بقول خودت ترکیب تناقضاتی…!؟

جالب است ساعتی فرشته می نمایی و ساعتی دیگر اهریمنی در لباس دوست و شوربختانه اینبار سیرت اهریمنیت بر صورت جبراییلیت غالب گشته است!

پیش تر در جریده ای متاخر عزیزت خواندم! اما اینبار پشیمان گشته ام از اینکه عزیزت بنام که تو را شایسته این صفت نمیدان!؟

نخستین بار که با تو همکلام شدم اصرار از من بود که همبسترت شوم و انکار از تو اصرار من غالب گشت و در کنارت آرام یافتم! همیشه از این می نالیدم که صحبت با تو بی اندازه سخت است چرا که سخن را چون شمشیر از نیام ادب برون می کشیدی و می گفتی آنچه را که نباید…

گستاخی ات را روراستی و بی ادبی ات را رک بودن معنی می ساختی و آنچه برون می تراوید بی نزاکتی بود از کسی که دم از فضل می زد و خود را مفخر به مطالعه…!

با نوشته هایت آشنا شدم… خواندم و آنچه را نمی دانستم از تو در نوشته هایت یافتم. پیش از این نیز گفته بودم تو در این صفحات زندگی می کنی … زندگی…!

داستان سینا را گشودم آنچه در ذهن ماند حیلت و مکاری تو بود که با چه ساز و کاری پسری معصوم را در بند خود ساختی و بنده ای را که در طلب فلسفه و عرفان و علم و سلوک و رستگاری بود، به بستر خویش کشیدی تا آبی باشد بر آتش شهوت مهار ناشدنی ات! به دنبال چه بود و چه عایدش گشت؟ آنگونه که خود نوشت بعدها عاشقت شد اما آنسان که تاریخ مصرفش بسر رسیده بود و تو عشقی افلاطونی در سر داشتی!؟

از سینا چنان تصوری برایم خلق کردی که بسان طفلی علیل و بنده ای  اسیر و البته بی اراده در دستان تو بوده است! اما پس از خواندن نوشته اش بعدها به فضایل و علایقش پی بردم… و آنسان بود که جریده ای برایت ارسال داشتم. آن نوشته سه برابر آنچه بود که برایت ارسال گشت چرا که نخواستم خاطره ای تلخ از من در ذهنت نقش بندد.

خاطره یک فاحشه ات را قبل از آنکه قلمی کنی از زبان خودت شنیدم! و آنچه آن شب در نوشته ات دیدم انگشت حیرت را به دهنم میخکوب کرد! که آنچه گفتی سخن از تجاوز بود و آنچه قلمی گشت همه اصرار و شهوت و هوس بوده است! آنچه قلمی ساختی به دام انداختن جوانی دیگر در میان ریسمان پیچ در پیچ شهوتت بود!

 و آنچه بعدها متوجه نشدم اینکه چه اصراری بود که همه باخبر شوند از این اتفاق نامیمون و چرا باید همه این مطلب را بخوانند حتی محمد! و البته آنچه دلیل بود اینکه دوست داری بی سانسور قلم بزنی! و آنچه من از میان نوشته ات یافتم احساس لذتی بسیار شیرین در کام تو بود!؟!؟ و انچه می خواستی وانمود کنی کلمه تجاوز بود که هرگز به ذهنم متبادر نگشت! آن زمان نیز مطلبی برایت نوشتم که بی اندازه نادمم از این کار نابخردانه!

آنچه ذهن انسان را نسبت به هرکسی می سازد عمل اوست نه گفتار بی عملش همچون حکایت همان زنبور بی عسل!

این روزها گفتارت شیرین تر گشته است شاید از مرکز نشینان آموخته باشی؟ اما آنچه در گفتار تندت بود به زیر پوست عملت خزیده است! ادعای رفاقت می کنی و خنجر از پشت میزنی؟! من بیش از اینها از تو انتظار داشتم! و چه عبث بود این انتظار از روباهی در لباس گوسفند!؟

آنروز که پیشنهاد س.ک.س گروهی را مطرح ساختی هرگز پی به نیت شومت نبردم! خود نیز بیان نمودی که این نیز تجربه ای خواهد بود! اما… آنچه قبل از این پیشنهاد باید به انجام می رسید همان بود که در ذهن می پروراندی و من هرگز به ذهنم خطور نکرد! اما اینک که قطعات این بازی کثیف را کنار هم می چینم می بینم تو سالها اینگونه زیسته ای! انسانی را در شیدایی سلوک به بستر کشیده ای و آن دیگری را در جنگل به عملی به تمامی توحش!

تو خود را اینبار با پیشنهادی وسوسه انگیز به بستر انسانی پاک کشاندی و کثیفترین کاری را که می توانستی به ظهور رساندی تا این فرشته هرگز مزه همبستری با تو را فراموش نکند و البته با زبانی چرب چنان او را شیفته ات ساختی که تنها معصومیت از ان می تراود!

کسی که خواهان وصل دو تن است مقدماتش را فراهم می کند نه آنسان که تو کردی! تو از ساده گی من و معصومیت او سو استفاده کردی تا بقول خودت شبی خوش باشی!

آنچه آن شب نوشتی یک جمله پر معنی داشت یک تجسم عینی و آن نامی بود که بر خود برگزیدی فاحشه!

من برای داشتن آنچه تو خواستی از من به یغما بری خواهم جنگید . چون آنچه از آن من است لایق جنگ که نه بل لایق شهادت است…

بیاندیش بدینسان تا چه اندازه می توان زیست…

مرا از خود به غایت رنجاندی  و آنچه من نوشتم بی شک تو را رنجاند چون آیینه ای تمام نما در مقابلت قرار داد تا ببینی آنچه را عاجز بودی از دیدنش…

فراموشت می کنم چون انسان ناگزیر از نسیان است! اما عملت در ذهن کم خط و خال من ماندگار گشت…

پی نوشت1: انچه قلمی گشت حقیقت بود و همچنان که خود معترفی بند بندش مستند بود به آنچه خود نوشته بودی. من هرگز قصدم از این نوشته آن نبود که تو وبلاگت را ببندی!؟ بل آنکه بی طرفانه نوشته ام را بخوانی، در مورد خود و کارهایت قضاوت کنی و بخاطر داشته باشی که همه را تنها برای س.ک.س و یک شب خوش بودن قربانی نکنی… بنویس و آنگونه که بارها گفته ای خود را بشناس اما اینبار با تجدید نظری بنیادین.

پی نوشت2: صداقت همیشه پاسخگوست. این را بارها خود گفته ای! این که در وبلاگت صادق باشی بنویسی هرآنچه اتفاق افتاده است را تنها میتوان از صداقت ناشی دانست اما باید در ذهنمان باشد اگر روزی کسی بخواهد صادقانه از روی نوشته هایمان که خود زندگی است قضاوت کند و بگوید آنچه را کسی تا بحال نگفته بود باید بشنویم و پند بگیریم از آنچه که باید… پس بنویس…





براي باقر…

4 07 2010